آیتک

درد دل جوونا + ...

سیمین و جلال

سلام دوستان،فک کنم قبل از احوالپرسی باید عذرخواهی کنم ،عذر خواهی واسه این همه مدت که هیچی ننوشتم ... واقعا معذرت میخوام و خیلی تآسف میخورم واسه اینکه این ازمونم چقد بد موقع بود،یه وقت که داشتم در مورد عشق مینوشتم توی ذهنم بود ولی یادم نیس نوشتم یا نه که فک می کنم یه نمونه عشق که بعد از ازدواج باقی مونده و قشنگ ترم شده عشق جلال آل احمد و سیمین دانشوره ...

ولی خوب من خرخونی و استرس امتحان اجازه نداد بهم بنویسم تا اینکه چند روز پیش  شنیدم تو بی بی سی که خانم سیمین در گذشت...خوب مرگ که چیز غیر طبیعی که نیست افسوس خوردنم نداره واسه کسی که یه چیزی یادگار از خودش به جا گذاشته باشه نه اینکه مث بعضی از ماها بخوره بخوابه فردا بازم پاشه بخوره ... و احتمالا زیادم بخوره زودتر بیمیره...اینطوری زندگی کردن چه فرقی داره با یه مثلا گیاه چه عرض کنم تازه ما بیشتر جوو خراب می کنیم ...

از این موضوع بگذرم دلم می خواست راجع به نامه های جلال و خانم سیمین واستون بنو یسم شاید برین ببینین کتابای نامه هاشونو ـچند جلده- خالی از لطف نیست دیدنشون،اون سری نامه هایی رو که من خوندم مربوط به زمانی بود که سیمین اگر اشتب نکنم واسه ادامه تحصیل آمریکا بوده و جلال ایران،روزی چند تا نامه به هم میدادن مثلا روز۲۶ اسفند بعداز ظهر شب نصفه شب ،پست کردن نامه هام همچین آسون نبوده...

سیمین توی یکی از نامه هاش راجع به این مینویسه که دوستاش اونجا عکس جلال رو می بینن میگن که شوهرت خیلی خوشگله و به همین دلیله که تو به اون وفاداری ...بعد سیمین راجع به این احساسش   مینویسه که فک میکنه زیاد از جنبه جنسی واسه جلال جالب نیست و رابطه جلال با اون شاگرد و استاده ،جلال اونو مثل یه استاد دوست داره و یه همفکر...اینکه دوست داره واسه جلال یه همکار و همفکر و... باشه اما در اتاق خواب و در رخت خواب دوست داره عروسک جلال باشه و اینکه فک میکنه جلال از رابطه با اون لذت نمی بره بلکه رو حساب زن و شوهریه که رابطه دارن با هم...

و در جواب این فکر آخرش جلال واسش نوشته که:دختر تو هنوز خیلی خری...آخه اگر یه مرد از رابطه با زنی لذت نبره این همه انرژی چرا صرف کنه...

سیمین خواهری داشته اگر اشتب نکنه اسمش مهین بود که خوشگل و سفید و تپل بوده عکس سیمین،واسه خاطر همینم همیشه اون مورد توجه و محبت و توجه بیشتری بوده تو خانواده ،نمیدونم تریپ و اندام سیمین چطور بوده تو بچگی که مادر و مادربزرگش میگن سیمین فلانه این فلان که میگم واژه دقیقشو یادم نیست چی بود ولی از باقی متن نامه فهمیدم که به کسی میگن که بلوغ جنسی پیدا نکنه و  خلاصه تظاهرات جسمی و ظاهری زنانگی رو نداشته باشه تا اینکه سیمین در۱۴ سالگی بالغ میشه به اصطلاح.

جلال از این نامه های سیمین که همه حرفای واقعی قلبشو میزنه و چیزایی که تا به حال نگفته بود...خیلی به وجد میاد و خودشم میگه که ببین من چقد از این نوشته هات هیجان زده شدم و...

خلاصه خیلی رابطه جالبی با هم داشتن این دو نفر خیلی....

اول نامه هاشونم همیشه با تصدقت برم شرو شده...

بچه ها به خدا می سپارمتون و آرزوی یه سال خیلی خوب واستون می کنم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها : سیمین و جلال,
موضوع : | بازدید : 69
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آیتک 

سلام دوستای عزیزم ،این چند روزه برخلاف اونچه که گفتم اصلا درس نخوندم،یه کاری واسم پیش اومد انجام دادم ،همشم پای وب بودم اما فرصت آپ کردن نداشتم .هر دفعه که این وبلاگمو نیگا کردم بازدید کننده ها ۴۵-۴۰تا بودن خیلی تعجب کردم روزایی که آپ میکردم ماکزیم۶۰ تا بازدید داشتم،پس یا تبادل لینکام جواب داده یا ...

یا اینکه شماها خیلی بهم لطف داشتین و سری میزدین ببینین آپ کردم. خلاصه خیلی خوشحالم کردین ممنونم ازهمتون

اگر کامنتای شما رو جواب ندادم ببخشید منو .فرصت ندارم ۴شنبه کارت ورود به جلسه میدن واسه آزمون ،احتمالا جمعه باشه ازمونن استخدامی...بچه هادعا کنین به خاطر آزمون ارشدم شده یه هفته تعویق بیفته. چند تا پی دی اف دانلود کردم بختکی بخونم منابع که اعلام نشده

خلاصه  کلوم خیلی دوستون دارم و به خدا می سپرمتون تا بعد...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 74
+ نوشته شده در  يکشنبه 23 بهمن 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط آیتک 

سلام بچه ها،احوالات؟؟

دلم تنگ شد واستون، گفتم هم یه سلامی عرض کرده باشم،هم اینکه وبم آپ شه .

                                                                                   به خدا می سپارمتون

                                                                                               آیتک

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 92
+ نوشته شده در  يکشنبه 16 بهمن 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آیتک 

یه چند روزی به پیشه این چند سال اخیرم بر می گردم که همانا خرخونی باشه .

واسم دعا کنین قبول شم.البته خدا خیلی سرش شلوغه...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 96
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن 1390ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آیتک 

در مورد عشق...

سلام دوستان،وققتتون به خیر،امیدوارم فرصت داشته باشین هم این پست رو بخونین هم پستای قبلی...

امروز میخوام باقی مطلب چند روز پیش رو بنویسم،قبل از هر چیز باید بگم عشق به خودی خود زیباست و قابل ستایش و من اصلا قصد ندارم احساسات شماها رو یا حتی نظرات شماهارو زیر سوال ببرم،صرفا نظرات شخصی خودمو مینویسم+اینکه شاید یه کم دیدگاه شما رو هم قلقلک بدم ،شاید تجدید نظر کنین ،شاید رو دیدگاه قبلیتون بمونین و واسه من بنویسین در هر ۲ حالش.متاسفانه ماها انقد تو زندگیمون یک تریبون آزاد رو تجربه نکردیم ،هر صحبتی رو جرم عمومی تلقی می کنیم و بابت نوشته های یه شخص تو دفترچه خاطراتشم دوس داریم دادگاه علنی ترتیب بدیم ،به همین دلیل پیشاپیش بابت همه شبههات احتمالی ازتون عذر میخوام.

گفتم که عشق نمود تناقضات درونی خلقت انسان و جدال امیال فطری و فیزیکی اونه و گفتم که زیباست و قابل ستایش.چرا ؟چون به هر حال تو هر شکلش نشان تلاش انسان برای رهایی از بند امیال پست و تجربه یه نوعی از تعالی و به سمت اون بخش خداگونه وجودش رفتنه اما بازم میگم این یک تلاشه صرفا! شاید بگیره شایدم نه...وبرعکس ما در این طی طریق یه سکندری سخت بخوریم و مخمون بریزه رو پیاده رو امیال حیوانی...اخبار اسید پاشی و... رو که حتما بیشتر از من خوندین (چون من همچین که تیترشو ببینم پا شدم از پای پی سی رفتم تو حیاط...پناهگاه همیشگیم)

بچه ها شاید شما موافق نباشین اما من کاملا مصرم که یک جنبه مهم عشق میل جنسیه ،به دلایل متعدد.یکی از دلایلش اینکه چرا این پدیده شکوهمند تو نوجوونی کلید میخوره؟؟

زمانیکه افسار تصمیم گیری های ما ،برداشت های ما از جهان،روابط ما با دنیای بیرون به شدت تحت کنترل هورمونهای جنسیه،حتما ته دلتون دلایل منو قبول دارین! اگر نه به این سوالام جواب بدین:چرا هیچ وقت(هیچوقت هیچوقت که نه) یه پسر عاشق یه پسر دیگه نمی شه؟!چرا عشق های ما بعد از وصال کمرنگ و کمرنگ تر میشن؟؟(البته اینارو که میگم بر اساس نتیجه غالب موارده نه استثنائات) میدونین در تعریف عشقهای حقیقی و مرزبندی اون با مجازی که بر اساس مثنوی مولانا و آثار دیگه استنباط شده چی میگن؟اینکه عشق حقیقی عطشه!!یعنی اینکه وقتی به معشوق رسیدی بیتابی تو بیشتر و بیشتر بشه تا به فنای در معشوق برسی.نه اینکه مثل آب خوردن و غذا خوردن همچین که نیازت اوکی گرفت ...

می دونید بچه ها کسایی که خودشونو پیروان مکتب فرویدیسم می دونستن و-نه خود او البته- در دفاع از این نظریه که برای جلوگیری از انحرافات جنسی در جامعه باید آزادی مطلق جنسی وجود داشته باشه یه دلیلی آوردن، اینکه:از زمانی که در شهرها به حد کافی توالت عمومی احداث شده مردان در خیابان ادرار نمی کنن(قرن نوزدهم) می دونین چرا این نظرو داشتن.چون میل جنسی رو با حس نیاز به دفع ادرار مقایسه کردن...یعنی اینکه کاملا از دید فیزیکی بهش نگاه شده ...اصلا از این بحث بگذرم بهتره(اگر احیانا دوست داشتین  در آینده در مورد فرویدیسم،منتقدانش و پیروانش صحبت میکنم) حالا اینکه چرا اونا(غربیها) از این زاویه بهش نیگا می کنن،ما کاملا عکسش.منظورم اینه که چرا هر پسر۱۵ ساله ا ی اینجا (و البته هر دختر۱۲ ساله،یه سوزن به خودمونم بزنم بعد از چند جوالدوز به آقایون) با اولین جرقه عشق در مسیر مدرسه خودشو جای عراقی و عطار و مولانا فرض می کنه؟؟ به نظرم خیلی ریشه های عمیقی داره که در تارخ،نوع تربیت خانواده های ما،اعتقادات مذهبی و از همه شاید بیشتر ادبیات ما نهفته که چه عرض کنم پیدا هستن...

در ادبیات ما که حتما همتون توافق نظر دارین با من چقدر صحبت از سر و چشم ولب و... معشوق شده،اینجا یک نکته لطیفی وجود داره که می توان و باید در واقع از عشق مجازی به حقیقت عشق دست یافت و از همون سر و چشم و مژگان و فلان به خالق اونا رسید،ولی کی هست بیاد مچ ماها رو بگیره و بگه آقا تو نرسیدی ، تو تو همین سطحش موندی.قاضی خودمونیم ،مدعی خودمونیم،شاهدم خودمونیم !مثل همه کارای دیگه سر خودمون کلاه میذاریم !کی به کیه؟؟

ریشه شاید مهم تر تربیت خانواده و در سطح وسیع ترش عرف جامعه ست.از دوران مهدکودک گوش ما رو پیچوندن که با پسرا بازی نکن،هر چی شنیدی بیا به مامان بگو و ...بعد اونم که کاملا دیوار کشیده شده تا رسد به دانشگاه که یهو ورداشته میشه دیوارا .بنابراین واسه ماها جنس مخالف همیشه یه موجود اسرارآمیز و پیچیده در راز و رمز و ابهامه.وقتی با یکی از اونها تصادفا برخورد می کنیم یک گوشه ای از بروز بیرونی شخصیتش و نه درونش چش ما رو میگیره،اینم که کدوم گوشه ؟بازم ریشه داره خودش(درختش کردم دستی دستی) اینکه کدوم گوشه خود ما ضعف داره :مثلا من خجالتی باشم و طرف خوش صحبت،یا اینکه چیا رو از دیگران ناخداگاه دریافت کرده باشیم: دختر سبزه خوشگله یا چش رنگی یا... واز طرفی ما با یه سری پیش فرضهایی که به اشتباه از دین و عرف دریافت می کنیم همه جیو درون خودمون قضاوت میکنیم...ما با نیازهای درونی خودمون تعارف داریم ،رو درواسی داریم .نمی تونیم بپذیریم که بله فلان نیاز رو من هم به حکم طبیعتم دارم و تقصیری هم ندارم .نمیتونیم فبول کینم گه فلان موقعیت رو که دیروز دیگری رو به خاطرش سرزنش کردم واسه خودمم پیش اومد،همه چیو با دگرگون کردن به خورد خودمون و روح و روان خودمون میدیم(عادتی که از بچگی داشتیم،پدر مادرمونم داشتن...) اسم هوا و هوس رو میذاریم عشق.خوب اگه یه بار این کارو بکنیم هیچ ایرادی نداره،بعدا یا به معشوق نمی رسیم که دو حال داره :یا جاودان میشه یاد و خاطره اون یا فراموش می کنیم و می فهمیم که عشقی در کار نبوده.یا می رسیم باز ۲ حال داره :خدای ناکرده می بینیم همه چی سراب بوده و تا ته واقعیت تلخو سر می کشیم یا می چشیم و جرعه جرعه تا آخر عمر پشیمونیم و بچه هامونو از عشق نهی می کینم ... و بهترین حالش اینکه به معشوق برسیم و تا ابد عاشق بمونیم و ...بیش از این نمی تونم توصیف کنم جون بلد نیستم،انشااله همه ما به این حال دچار شیم!!

 من راستشو بخواین فک می کردم چنین حالتی بین ۲ تا آدم وجود نداره تا اینکه یه جلد از کتاب نامه های جلال آل احمد و سیمین دانشور رو خونم و لذت بردن واقعا(بعدا تعریف میکنم اینشالله)

اما راه کم خطر تر و کم هزینه تر از دید من به عنوان -یه موجود محاسبه گر، ترسو، محافظ کار و لوس و ...- اینه که اول با عقل ،با چش باز ،بی رو درواسی کلاه خودمونو قاضی کنیم،روحیات خودمون و طرفو -اصلا طرف نه- خودمونو، همه وجود خودمونو بکاویم ببینیم چی میخوایم؟؟قبل از اینکه وابستگی و دلدادگی پیش اومده باشه.بعد انتخاب کنیم بعد راهمونو بریم..بچه ها من تجربه نکردم اما یقین دارم شمام از من بپذیرین که اگر ما با یه کسی که به اون موجودی که عقل ما ترسیم کرده ،شبیهه،زیر  یک سقف زندگی کنیم ۱۰۰٪عشق رو تجربه خواهیم کرد،هیچوقت فک نکنید اول باید عاشق شید،یا اینکه یکبار عاشق شدین خودتونو محکوم کنین و دلتون رو ،که عشق فقط یک باره و من تا ابد باید به یاد اون فرد-نه خودش-  پایبند باشم ازدواج کنین ولی همچنان به یاد او پایبند .این بزرگترین ستمیه که می شه یک شخص به خودش بکنه....

اگر عقل شما با معیارایی که داره-که قطعا یکیش جاذبه هاییه که هممون میدونیم-کسی رو میپسنده یقین بدونین که قلب شما هم او را خواهد پذیرفت و عشق های قبلی رو فراموش خواهد کرد...

من همه اینا رو گفتم که اگر بریدین از عشق یه طرفه ،اما تو رو درواسی موندین،بنابر پیش فرضای ذهنی فک می کنید همیشه محکومین به اون عشق...یک کلام بهتون بگم ولش کن تمام!!

اگر ول نکنین باید همون طور که حالا عذابشو میکشین و هزینه می کنید بعدانم تاوان پس بدین .چرا؟چون همون طوری که عشق فریاد نیازهای خفته یا خفه شده ماست،-حالا از دید عرفانیش میل فطری خداجویی و معشوق مجاز از خداونده، از دید فرویدی هم نیازها و امیال فرو خفته ما که سر بر میارن، عصیان میکنن، انقلاب میکنن- یه میل گنده دیگه هم تو وجود ما هست شاید قوی ترین میل:حب الذات وقتی شماها عشق یک طرفه رو کشش بدین، کشش بدین... یه روز این میل از سرکوب و تحقیر سربه عصیان میذاره و خفتتونو می گیره و باید جواب پس بدین به سرزنشها و ندامتهای درونی که خوره روح میشن...

                                                                             دوست شما

                                                                                  آیتک

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 87
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن 1390ساعت 12 قبل از ظهر  توسط آیتک 

فردا دوباره ممبر میرم خیلی با حاله اونجا نشستن هر چیم فحش بدین زیر لب نمیشنوم
برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 87
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آیتک 

تجربیات من از عششششش...ق

سلام بچه ها ، دلم نمی خواد باهاتون احوالپرسی کنم راستشو بخواین،چون من کلا با آدمای اهل مطالعه،اهل بحث و گفتگو حال میکنم، تا حالا که هیشکی برام نظر نمیذاره بی رو درواسی بگم حس میکنم وبگردای ما فقط یه عده آدمایین که دنبال عکس مدلا و +۱۸ و اینجور چیزان،البته من کاملا به آرا و سلایق دیگران احترام میذارم و فک میکنم به طور کلی اگر این احترام وآزادی وجود میداشت ،حالا این جور وبها اینقد آمار مشتریشون نمی ترکوند... به هر جهت دلم میخواست تو این فضای مجازی به خلق و خو و ارزشهای خودم که ـ اولیش شاید این باشه که الکی الکی به هیچ کس احترام نمیذارم و با هر کی حال نمی کنم جواب سلامشم نمیدم هست-خیانت نکنم و بذارم طبعم آزاد و رها باشه و شمام در قضاوت آزاد و رها باشین و بگین اه... دختره ی گنده دماغ...من همون انگشت شمار دوستای خودمو داشته باشم بهتر از اینکه به باورهای خودم خیانت کنم تا دیگران تاییدم کنن انتخابات که شرکت نکردم ...

خوب بگذریم...امروز میخوام تجربیات خودم رو از عشق واستون بنویسم:

تجربیات من از عشق شامل ۰ مرتبه عاشق شدنه!بله من هیچوقت عاشق نشدم و بعد از این هم اینطور که خودم یقین دارم نخواهم شد چرا؟؟چون تو مطالب قبلیم هم گفتم من از اوایل نوجوونی که کلی رمان و کتاب روانشناسی روان کاوی و زندگی نامه مشاهیر که معمولا شامل عشقهای ناکام و یا موفق اونام هست خوندم و کاملا نظر قطعی و شفاف بدون علامت سوال در مورد عشق داشتم گفتم قطعی و شفاف ولی نگفتم درست چون من کمابیش به نسبیت اعتقاد دارم و معتقد نیستم نظر خودم یا هر کس دیگه حتما درست باشه...در ضمن دوستای خوبم فک نکنید بگید هیچ وقت موقعیت واسش پیش نیومده حالا اینطور میگه نه من اتفاقا بلوغ زودرس داشتم و به لحاظ قیزیولوزیکی و روحی روانی کاملا مستعد انواع احساسات تند بودم ضمن اینکه از خودم تعریف نکرده باشم دختری هستم که طبق گفته همه اطرافیانم خیلی خوشگل هستم و از سال دوم راهنمایی به بعد اصلا قدم تغییر نکرده و همون موقع مث حال۱۶۳ سانت بودم و با توجه به اینکه اون وقتا خیلی کلاس و باشگاه و... می رفتم م مث حالا منزوی و خونه نشین و افسرده نبودم کلی کیس داشتم...

من هیچ وقت در برابر هیچ یک از کیس ها قلبم نلغزید چرا؟؟شاید یه بیماری باشه نمی دونم،اما خودم فک میکنم به خاطر نظرات به خصوصم در مورد عشقه .نظراتم که به خصوص خودم که نیست اما با اکثر قریب به اتفاق جوونای دیگه متفاوته...

نظریات من:خوب من فک میکنم در درجه اول عشق یه چیز واقعی نیستش و کاملا مجازیه.زایده تخیلات احساسات و افکاریه که به صورت تاریخی به ماها رسیدن البته عشقی که من در موردش صحبت می کنم همون عشقیه که منظور همست.نه اون عشق مولانا و ...البته اون چیزی که گفتم تاریخی به ما رسیده بخش مهمیش همون اشعار مولاناست،منم مولانا رو بگم ارادت دارم کمه می پرسم...اما مجازی رو منظور همین بودش که ما انسانها یه فطرت من دراوردی داریم با تناقضات فراوان دیدید بچه ها هر خواننده ای هر فیلمسازی چه میدونم هنرمندی یه شاهکار داره که میون همه آثارش متمایزه ما شاهکار خداوندیم که خودشم وقتی ما بیچاره ها رو خلق کرده کلی کف کرده،دیدین این آیه فتبارک الله...رو که حتما .خوب گفتم بیچاره چون خلقت ماها خیلی مسئولیت سنگینی بوده و من خودم شخصا همیشه میگم خدایا کاشکی من هیچوقت دنیا نمیومدم...و توی قران هست که خداوند خواست امانت رو به زمین یا آسمانها بسپره اونا مردش نبودن و نپیرفتن ولی آدم نادون معذرت میخوام پفیوز پذیرفت این پفیوز رو که گفتم روح آدم رو منظورم بود نه حضرت آدم...خلاصه خداوند میگه انسان پذیرفت و

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا

خلاصه خداوند میگه انسان پذیرفت و او ظلوم وجهول یعنی بسیار-نه کم -ظالم(در حق خودش)و نادان بود ،همینه که میگم پفیوز با این امانتی که پذیرفته این آشو واسه ما پخته تا ابد... و حافظ هم گفته: آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه فال به نام من دیوانه زدند(منظور حافظ از دیوانه همون ... منه)

بچه ها یه وقت فک نکنید من جانماز آبکشم .نچ اصلا.معنی  این آیاتو در ذهن داشتم همین حالا فی المجلس سرچ کردم و کپی پیست کردم  که حرفام مستند باشن.

خلاصه این خلقت شاهکار خداوند معجونی از امیال و نیازها و خلاصه فیزیک حیوانی و فطرت آرزوها و خلاصه روحیات خداوندی...این تناقضات احساسات دو گانه و جدل ها و دعواهای درونی رو همه ماها از خردسالی حس کردیم در اعماق وجود خودمون.شاید عشق مهمترین نمود این تناقضات باشه بچه ها.

 

برچسب ها : عشق,
موضوع : | بازدید : 101
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط آیتک 

یادداشت

سلام بچه ها جون .چطورین؟خوبین دوستای خوشگلم؟(خوشگل از این لحاظ که بیشتر دوستایی که نظر دادن دختر خانومن)ای وای لحنم شبیه...شبیه...شبیه لحن خال شادونه شد فک کنم(نیست که خودم ذاتا مهربون نیستم،هر وقت می خوام افه مهربونی بیام مشتم وا میشه،البته بگم ها قلبم مهربونه ولی زبونو چه میشه کرد دراز هست البته خدارو شکر .اما چرب و نرم نیست) خوب یکی از بچه ها بهم گفته بود که کمتر فک بزن حالا ببین من چیکا کردم؟؟

به یکی از دوستام استثنائا آدرس این وبم رو دادم .گفتش دیوونه تو اسم دخترانه رو وبت گذاشتی،پس همه خواننده هات پسرن!اونوقت پسرام با این چرندیات و حرفای قلنبه سلنبه حال نمی کنن که.اصلا پسرا این حرفا رو نوفهمن که به علاوه اونا اعتماد به نفسشو ندارن با دختری که دم از حقوق بشر!!! بزنه سوال جواب کنن،فقط با دختر دبیرستانیا حداکثر می تونن زر بزننو....

وللش...اینا که حرف من نیست حرفای دوستمن من فقط در کمال امانتداری و کپی رایت نقل قول کردم (یه موقع نتوپین به من بابت این حرفا)

البته در مورد درستیشون نمی تونم با قطعیت تایید کنم و البته رد!!شایدم راست گفته(آره آقایون؟؟!! اعتماد به نفس میخواد چیکار؟ راحت باشین اینجام وب خود شماست)  

برچسب ها : یادداشت,
موضوع : | بازدید : 101
+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آیتک 

بازم اعتراف

سلا بچه ها، چطورین؟

دفه قبل اعصابم خورد بود کلی چرند نوشتم،ولی همین جوری بهتره پرده پوشی نمی کنم .من و شما که همدیگرو نمی شناسیم از خونوادم تعریف کنم که چی بشه؟

نخستین !ویژگی که در مورد خونوادم باید بگم همون نخستین ویژگیه که در اولین برخورد کسی ببینه شخصو با اون می شناسه و فورا متوجهش میشه ،البته اینو بگم خودمم مشمول این ویژگی هستم ها! خود خواهی و خودپسندی حتی شاید بتونم بگم نژاد پرستی...فک می کنن (می کنیم) از دیگران بهترن ،اونم کم نه. . .نمی تونم درست ریشه یابیش کنم،موندم نه اجدادم پولدار بودن،نه اسم و رسمی خارج از آبادی خودشون داشتن،نه دانشمندی،سرداری چه می دونم آخوندی...خلاصه هیچ آدم گنده ای ما بین ایل و تبار ما نبوده...این غرور از کجا نسل به نسل به ما رسیده ؟نمیدونم،اما یه چیز بهتون بگم من خودم ته تغاری هستم خواهر و برادر کوچیکتری نداشتم شاهد دوران بچگیش بوده باشم اما بچه های عموهام رو که دیدم یکی از دیگری باهوش تر، یعنی همه بچه های خانواده ما -خانواده پدریم-از نظر هوشی تفاوت محسوسی با بچه های همسن دیگه خودشون دارن و فورا هم توی مهد کودک و مدرسه و چه میدونم مهمونی و هر محفلی تشخیص داده میشه این هوششون.من اینا رو از مرور مکرر خاطرات کودکی خودم نتیجه گرفتم همیشه تو مجلس بچه ها ،بزرگتر از خودم ،کوچی کتر از خودم،دختر ،پسر رئیس میشدم.باورتون نمی شه لی لی تو مدرسه بازی می کردیم میدوییدیم که اول دوم شیم دوستام قبل من می رسیدن از دوم به بعد نوبت می گرفتن -اولی رزرو خودم بود-حالا من تو مدرسه یه دختر لاغر مردنی لوس بلوند با چشمای روشن بودم{اینو گفتم چون دخترای قلدر!تو مدرسه اونطور که من میدونم چاق وچله و زمخت وسبزه رو هستن}خلاصه این روانشناسی یا روانکاوی تاریخی خونواده ما!

اصلا چرا من تو بلاگ شخصیم همش میگم "خانواده"؟شاید چون می خوام ناکامی های خودمو بندازم گردن اونا،آره دیگه همینه. . .اصلا چرا "ناکامی"؟چرا از این لفظ استفاده می کنم ؟من یه دختری هستم توی جامعه مث همه دخترای دیگه ،مهندس شدم اگه منتظر کار پشت میز نشینی و دهن پرکن نباشم،می تونم خودم کار کنم ،وجهه خوبی بیرون یا بین فامیل دارم ،نمیدونم . . .نقاشی می کشم ،عکس می گیرم کوهنوردی میرم ،البته همشون پراکنده و هر دم بیل،دیگه چرا ناکام؟چون توهمات گنده ای تو مخم بوده ،همین .توهماتی که هیچوقت واسه جامه عمل پوشوندن بهشون-به قول معروف- هیچ زحمتی به خودم ندادم،هیچ کوشش بیشتر از بچه های دیگه نکردم.چرا باید حالا انتظار داشته باشم بهتر از اونا باشم؟در ازای کدوم تلاش؟کدوم پشتکار؟در واقع کدوم لیاقت؟

آیا این همون خودبزرگ بینی احمقانه و غیر واقعی من نیست که منو به این خودسرزنشی همیشگی ،افسردگی دائمی کشونده؟این عدم رضایت که اصلا مولد انگیزه مثبتی هم نیست،فک می کنم همون غرور بیخوده که نفر اول لی لی رو واسه من رزرو کرده بود...

آگرچه هیچ وقت از این نظرم بر نمی گردم که جو خونواده ما ـو شاید نه اعضاءش- استعدادها و طراوت وشادابی منو با قوانین بیخود و پاستوریزه بودن بیخودترشون کشتن. . .

بچه ها شماها از -من تجربه کرده و پشیمون -بشنوید : در مورد هیچ ئچیزی منفعل و خنثی برخورد نکنید،اگه حرفای منو خوشتون نمیاد به قول ما کرمانشاهیا ۴تا فحشمان بدین..."اینو البته جدی نگفتم!"چرا من بازدید کننده دارم اما نظر نه؟؟؟

برچسب ها : بازم اعتراف,
موضوع : | بازدید : 88
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط آیتک 

سلام

امروز میخوام یه سوالی که همیشه از خودم می پرسم رو از شماها بپرسم.نمیدونم چطور بگم؟؟

به نظر شما اگه آدم به پدر مادرش ،خونوادش افتخار نکنه ،باید چیکار کنه؟افتخار!!افتخار

اگه اصلا قبولشون نداشته باشی؟اگه هیچ کاری واست نکنن؟اگه فقط دست و پا تو ببندن؟ اگه ...؟

اگه برای هر تصمیمی و هر کاری پیش پیش خودتو محکوم کنی ،چون قوانین این خونه با همه سلولای بدنت عجین شدن؟اگه هیچ راه فراری نداشته باشی واگر بدتر از همه اگر بعد از مدتی بفهمی حودتم یکی از اونایی و ژنتیک و تربیت و محکومیت ۲۵ساله در گوانتانامو کار خودشو کرده و یه جونوری ازت ساخته که کل عمر ازش فرارای بودی؟!

انوقت؟؟

بله ،شایدم قانون جذب کار خودشو کرده-هر چند اعتقادی به این مزخرفات ندارم- از اونچه که بیزار بودم در لونه م سبز شد که هیچ ،همه وجودمم در بر گرفت.یه روز تو آینه خودمو نیگا میکنم می بینم دقیقا همون جونورم مثل بوف کور.آه...

من همیشه از وقتی زیر۷ سال بودم دلم میخواست یه جایی برم مث رابینسون هیچ کی سراغم نیاد فقط خودم باشم،اما هیچوقت این فرصتو نداشتم . بعدا هم بی عرضه گی خودم  مزید بر علت شدکه نتونم مستقل بشم و به عبارتی فرار کنم،من با گوشت و پوستم معنی دست و پا بسته بودن،حق و حقوق نداشتن ،قیم داشتن و در یک کلمه محکوممیت ابدی رو میدونم و شاید هیچ عربی تو دنیا مث من که تو عمرم یه دوست عرب ایرانیم نداشتم از سقوط مبارک و قذافی شاد نشد...هر چند به دلیل مطالعات زیادی که داشتم در مورد تاریخ انقلابهای دنیا چندان هم خوشبین نیستم به آینده این حکومتهاـ والبته به دلیل بدبینی که از خونوادم بنا بر همون قوانینی که گفتم به ارث دریافت کردم.ـ 

حالا که نصف ماه تقریبا از تولد ۲۵ سالگیم گذشته بازم هوس استقلال ،انقلاب ،فرار!! به کلله م زده اگرچه نه بلند پروازیشو دارم نه انرژیشو نه جسارتشو نه خوشبینیشو ...هیچی...

البته منظور من از فرار آشتی با آرزوهای قبلیم ـحداقل آرزوها رو برای خودم نگه داشتنه-دلم نمیخواد تمام ذرات وجودم استحاله بشن بیش از این ،با اون هویت قبلیم یه کوچولو شباهت داشتن...

نمی دانم چه باید کرد ؟آیا جز تسلیم سرنوشت شدن؟مث یه گیاه نفس کشیدن و عمر گران رو سپری کردن راهی برای من وجود داره؟آیا من باید در برابر خداوند برای استعدادهایی که بهم داده و بکر!موندن اگر نگم نابود شدن،باید پاسخگو باشم یا اینکه او هم جبر رو قبول داره و میدونه افلا برای فرار از این قوانین خونه باید تربیت من درست بود من دیکتاتورم درون خودمه ،زنجیر فقط به پام نیست،توی مخم توی قلبم همه وجودم پر ازتراشه هاییه که با پروگرمینگ پدرم و پدر اون و...ماسک شدن...

نمی دانم و هیچ کس هم جواب نمیده بهم

برچسب ها : اعترافات,
موضوع : , | بازدید : 97
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن 1390ساعت 12 قبل از ظهر  توسط آیتک 

صفحه قبل صفحه بعد